غم ایمان

 

دل او سنگ تر از سنگ ز سامان افتاد

سلطه عشق در این شهر به پایان افتاد

دین و دل را به هوس در پی دنیا داد و

آتشش باز به یکباره به قرآن افتاد

او که نادان تر از این بود که عاشق باشد

شعله هایش به دل قوم مسلمان افتاد

ماجرا از تب گندم و سياهك هايش

باز آدم به هوس در ره شیطان افتاد

در زبانش به دلش نفس هیاهو ميكرد

راه بیراهه شد و ره به بیابان افتاد

مطلع این غزلم قافیه سیب نبود

احمقی سیر به نان مست خیابان افتاد

غم نان مشکل او نیست نمیدانم من

این چنین بود که او از سر ایمان افتاد

رنگ بی رنگی او رنگ به رنگش کردو

خانه و اهل تبارش که به ویران افتاد

ننگ از دامن او بس به ستوه آمده و

"شاعری باز پی قافیه ی نان افتاد"۱

۱.غم نان

اگر حوا (هوا) گذاشت


اگر حوا (هوا) گذاشت

شايد  آدم شدم

غزلي عاشقانه با احترام z-z

بي كيش چشمانت اگر من پات۱ كردم

رخ بازكردي جر زدي من مات كردم

ابرو كشيدي سرمه بر چشمان نازت

چشمم ز رو افتاد و رو بر پات كردم

عشقی ندانستي ترا من دوست دارم

جانم به آني نذر آن چشمات كردم

غوغاي من تنها برای دیدنت یار

گفتم  برای دیدنت هيهات كردم

در ياد من بودي ولي يادم نبودی

حالا برايت شرح احساسات كردم

من مات بودم  مات رویت مات مویت

لب تشنه بودم بوسه  بر لبهات كردم

۱. حالتی در بازی شطرنج که شما دیگر قادر به هیچ حرکتی نباشید در این صورت بازی مساوی تمام میشود البته زمانی که حرکت آخر با شما باشد

 

ای کاش

ای کاش ذولفقار شتر صفین را هم مانند شتر  جمل میکشت تا شاید عدالت در محراب مسجد قربانی نمیشد

شب قدر

 

قال نبی صل الله علیه وآله : انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى‏

دنیا گذشت و کیسه دوشی ها بسر شد

یک فتنه از صفین آمد دردسر شد

تفسیر شد اخلاص در محراب مسجد

گویی عدالت پای قرآن خون بسر شد