غم ایمان
دل او سنگ تر از سنگ ز سامان افتاد
سلطه عشق در این شهر به پایان افتاد
دین و دل را به هوس در پی دنیا داد و
آتشش باز به یکباره به قرآن افتاد
او که نادان تر از این بود که عاشق باشد
شعله هایش به دل قوم مسلمان افتاد
ماجرا از تب گندم و سياهك هايش
باز آدم به هوس در ره شیطان افتاددر زبانش به دلش نفس هیاهو ميكرد
راه بیراهه شد و ره به بیابان افتاد
مطلع این غزلم قافیه سیب نبود
احمقی سیر به نان مست خیابان افتاد
غم نان مشکل او نیست نمیدانم من
این چنین بود که او از سر ایمان افتاد
رنگ بی رنگی او رنگ به رنگش کردو
خانه و اهل تبارش که به ویران افتاد
ننگ از دامن او بس به ستوه آمده و
"
شاعری باز پی قافیه ی نان افتاد"۱۱.غم نان
