از شعر محتشم دل من صفحه اي سرشت

از خيمه هاي پر آتش از جنت و بهشت

با شور وعشق جواني وشعر كودكان

جوهر قلم شد دستم به  غم  نوشت

 

"باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است"

سر ها به نيزه دل من مات نيزه ها

از اين مصيبتي كه بر اين ابن آدم است

 

مجنون اسير و ليلي ما شاه عالمين

خونين تنش چو يل آن ماه عالمين

گويي" كه دیو و دد همه سیراب میمکيد

خاتم ز قحط آب " و ببين آه عالمين

 

كشتيه سر بلند ز  دشتي پر از بلا

از خوان خون گذشته  و از خاك كربلا

دائم به سير و همه بر مسير سير

گاهي شلمچه مجنون گهي بر اين نوا

 

شوريد و گفت محتشم دل سنگ آب شد

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد "

لرزید دست دل و قامت قلم به غم

 عرش خدا رباعی ناز رباب شد

 

سر پرچم قشنگ شهيدان حسين توست

قاری بر ني راوي قرآن حسین توست

شرمنده شد ز برش شور و عشق من

گويند جان به كجا بود جان حسين توست